تبلیغات |
عشقت رو قلبم حک شده پاک شدنی نیست. وای چه قدر آتیش گرفتم وقتی دیدم اسمشو از تو نویسنده ها پاک کرده.چه دنیایی داشتیم ما .انگار همین دیروز بود که این وبلاگ و درست کردیم و بهش یاد می دادم .چه قدر خوب بود اون روزا........ کنار آتیش گرم یه شومینه حرمت نگهدار گلم ، دلم ، کین اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است....!!! شد خزان گلشن آشنایی باز هم آتش به جان زد جدایی عمر من ای گل طی شد بهر تو وز تو ندیدم جز بد عهدی و بی وفایی با تو وفا كردم تا به تنم جان بود عشق و وفاداری با تو چه دارد سود آفت خرمن مهر و وفایی نوگل گلشن جور و جفایی از دل سنگت...آآآآه دلم از غم خونین است روش بختم این است از جام غم مستم دشمن می پرستم تا هستم تو و مست ازمیل به چمن چون گل خندان از مستی بر گریه ی من با دگران در گلشن نوشی می من ز فراقت ناله كنم تا كی؟ تو و می چون ناله كشیدن ها من وچون گل جامه دریدنها ز رقیبان خواری دیدنها دلم از غم خون كردی چه بگویم چون كردی در دم اف زون كر دی برو ای از مهر و وفا عاری برو ای عاری ز وفاداری كه شكستی چون زلفت عهد مرا دریغ و درد از عمرم كه در وفایت شد طی ستم به یاران تا چند جفا به عاشق تا كی؟ نمی كنی ای گل یكدم یادم كه همچو اشك از چشمت افتادم گرچه ز محنت خوارم كردی با غم و حسرت یارم كردی مهر تو دارم باز بی وفایی کن ، وفایت می کنند با وفا باشی خیانت میکنند مهربانی گرچه آیین خوشی ست! مهربان باشی رهایت می کنند! تنهایی ام را با تو قسمت می کنم ، سهم کمی نیست ! گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست ! غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصل ها را ، بر سفره ی رنگین خود بنشانمت ، بنشین غمی نیست ! هوای من بر من مگیر ، این خود ساعتی را که بی شک تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست ... + نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان 1388 10:41 ق.ظ توسط علیرضا و کسی که فقط درد دلامو پاک میکنه | نظرات()
حال من بد است ! تو قصه می گویی ! از یکی بود و یکی نبوداش تا ته همه کلاغ هایی که به خانه نرسیدند ! من بدتر میشوم ، تب می کنم ، می لرزم ، تو باز هم قصه می گویی ! کاش باور می کردی دیگر آن بچه 12 ساله نیستم که با قصه های آخر شب خواب هایش شکفته می شود ! + نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان 1388 10:18 ق.ظ توسط علیرضا و کسی که فقط درد دلامو پاک میکنه | نظرات()
آنکه با تو میزند صلای مهر ، جز به فکر غارت دل تو نیست . گر چراغ روشنی به راه توست ، چشم گرگ جاودان گرسنه ایست ... + نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان 1388 10:14 ق.ظ توسط علیرضا و کسی که فقط درد دلامو پاک میکنه | نظرات()
یه روز چشاتو وا کنی می بینی من تموم شدم می بینی جام چه خالیه یا رفته ام پی خودم خداوندا نمی دانم سلام ای غروب غریبانه دل خداحافظ ای شعر شبهای روشن خداحافظ ای همنشین همیشه تو را می سپارم به مینای مهتاب به شب می سپارم تو را تا نسوزد خداحافظ ای برگ و بار دل من وقتی او آمد درهای قلبم را به رویش گشودم نخستین چکه ناودان بلند یک احساس را در قالب کلامی از جنس نفس باغچه های معصوم یاس به روی جسم سپید این ورق می ریزم و انرا با پروانه صفتهای این گیتی بر انتها بر آستان نیلوفری تمامی دلهای پاک زلال هدیه می کنم و من خواهم رفت در واپسین غروبی آرام و تنها تنها یی ام را با خود خواهم برد ...... با تشکر از متنتون ! + نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان 1388 05:24 ب.ظ توسط علیرضا و کسی که فقط درد دلامو پاک میکنه | نظرات()
18 روز مانده تا ..... + نوشته شده در سه شنبه 12 آبان 1388 08:03 ق.ظ توسط علیرضا و کسی که فقط درد دلامو پاک میکنه | نظرات()
یه سلام عاشقونه با یه بغض بی بهونه می نویسم تا بدونی یاد تو، تو دل می مونه یادته وقتی می رفتی دم به دم نگات می کردم بغض سنگین توی چشمام گفتی: صبر کن برمی گردم یادته قسم می خوردیم عزیزم بی تو میمیرم اما حالا که تو نیستی من با دلتنگی اسیرم یادمه وقتی می گفتم به خدا نمیری از یاد آه سردی می کشیدی! توی قلبم مثل فریاد اما حالا که تو نیستی حال و روز من خرابه آخر قصه ی عاشق اشک و ماتم و سرابه اما حالا که می بینم بی تو دل رنگی نداره توی آسمون چشمام غروبا بارون می باره می دونی طاقت ندارم با غم و غصه اسیرم زود بیا که خیلی تنهام به خدا بی تو میمیرم زانوهامو بغل کرده بودمو نشته بودم کنار دیوار دیدم یه سایه افتاد روم سرم رو آوردم بالا نگاه کرد تو چشمام، از خجالت آب شدم تمام صورتم عرق شرمندگی پر کرد گفت:تنهایی گفتم:آره گفت:دوستات کوشن؟ گفتم: همشون گذاشتن رفتن گفتی: تو که می گفتی بهترین هستن! گفتم:اشتباه کردم گفتی: منو واسه اونا تنها گذاشتی گفتم:نه گفتی:اگه نه،پس چرا یاد من نبودی؟ گفتم:بودم
گفتی:اگه بودی،پس چرا اسمم رو نبردی ؟ گفتم:بردم، همین الان بردم گفتی:آره،الان که تنهایی،وقت سختی گفتم:…..(گر گرفتم از شرم-حرفی واسه جواب نداشتم) -سرمو اینداختم پایین-گفتم:آره گفتم:تو رفاقتت کم آوردم،منو بخش گفتی:ببخشم؟ گفتم:اینقدر ناراحتی که نمی بخشی منو؟ حق داری گفتی:نه! ازت ناراحت نبودم! چیو باید می بخشیدم؟ تو عزیز ترینی واسم،تو تنهام گذاشتی اما تنهات نذاشته بودمو نمی ذارم گفتم:فقط شرمندتم گفتی:حالا چرا تنها نشستی؟ گفتم:آخه تنهام گفتی:پس من چی رفیق؟ من که گفتم فقط کافیه صدا بزنی منو تا بیام پیشت من که گفتم داری منو به خاطر کسایی تنها می ذاری که تنهات می ذارن اما هر موقع تنها شدی غصه نخور،فقط کافیه صدا بزنی منو من همیشه دوست دارم،حتی اگه منو تنها بزاری، همیشه مواظبت بودم،تو با اونا خوش بودی،منو فراموش کردی تو این خوشی اما من مواظبت بودم،آخه رفیقتم،دوست دارم دیگه طاقت نیاوردم،بغض کردمو خودمو اینداختم بغلت،زار زدم،گفتم غلط کردم گفتم شرمنده ام،گفتم دوست دارم،گفتم دستمو رها نکن که تو خودم گم بشم گفتم دوست دارم… گفتم: داد می زنم تو بهترین رفیقیییییییییییییییی بغلت کردم گفتم:تو بن بست رفیقی یک کلام،خدا تو بهترینی چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک. زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر. آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟ دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع گمشده رسید، به او گفت شما قطعه گمشده من را ندیدید؟ دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد، بنا بر این او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد. حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و با عشق حرکت میکرد. رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که قطعهی گمشدهاش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود. قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم. قطعهی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت. دایره هم سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد (لاغر شد) و توانست از گودال بیرون بیاید. دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد. دنبال او به هر سو رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد. کاش هیچ وقت او را پیدا نمیکرد. نتیجه گیری اخلاقی : سعی کنید گول تکه های گمشده دروغی رو نخورید 21 روز مانده تا ....... قرار شد یه ماه بره .میدونم نمیدونه که به اندازه 1 سال واسم سخته حالا میشینم تقویمو میشمارم تا 1 ماه اون و 1 سال من بگذره هیچ حرف دگری نیست که با تو بزنم تو نمی فهمی اندوه مرا چه بگویم به تو ای رفته ز دست شدم از مستی چشمان تو مست شده ام سنگ پرست مرگ بر آنکه دلش را به دل سنگ تو بست...
|
| ||||||